ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

هر وقت یاد پاییز می‎افتم همینه

تو که میگی، بدتر هم هست...
هرکس دیگه هم که میگه همین می‌شه.
زرد، نارنجی... بعدش آبی، سیاه...
سیاه و سرد و آبی.
چایی تو استکان کمرباریک... بلوز کاموا و سماور و دیوار آجر بهمنی.
کبریت و... خیسی زمین و همه جا... و روسری آبی نفتی.
یهو بیرون خونه...
منم اون وسط لخت وایسادم تو سرمای آبی وسیاه کنار نرده های حیاط خونمون... اون ور خیابون هم با نورای نارنجی و زرد...
نگاه میکنم اینور و اونور...
شب؟ نه شب نیست. غروب طوری... گرگ و میش.
یهو ترسم میگیره انگار داره یادم میاد یه چیزی...
اما تو که یادته! خونمون هیچ‌وقت حیاط نداشته که بخواد نرده داشته باشه رو به خیابون به اون شلوغی که جلو مغازه هاش چراغ زنبوریه.
خونمون تو خیابون نبود... توکوچه بود.
کوچه رو نمی‌بینم؛ اما هست، با خونه های دیوار آجر بهمنی چرکش.
بعدش دیگه یادم نیست.
هر وقت یاد پاییز می‎افتم همینه.