۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

پارادوکس مادرانه

از پارادوکس هایی که در هزار توی زندگی سر راستم به آن برخوردم، این بود که: همیشه مادرم بعد از چهل دقیقه اندرز(از آنهایی اش که دل برای آدم باقی نمی گذارند.)، تو صورتم نگاه می کرد و می گفت : «خوب؟!» (آنقدر عاجزانه ...) و در این موقع ها بود که تجربه به من آموخته بود که به اش بگویم :«نه!» و هرچه محکم تر هم بگویم؛ تا دل اش بیشتر قرص شود که به حرف هایش گوش داده ام!