۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

ماشین سیاه بزرگ

چه ساده بود تصوراتش.
روی صندلی جلوی ماشین سیاه بزرگ نشسته بود.
پدرش درباره چیز های عجیبی که او از آنها هیچ نمی توانست بفهمد ، بلند بلند با کسانی که به تلفن سیاهش زنگ می زدند ، مدام حرف می زد.
هر بار که تلفن سیاه می خواست زنگ بزند ، اول کمی می غرید و تکان های ریز عجیبی به خودش می داد و بعد آهنگ زیبایی پخش می کرد . این جوری : لا لا لا ... دیرینگ دیرینگ ...
آن وقت بود که پدر به صفحه نورانی اش نگاهی می انداخت و انگشت اشاره را روی بینی ، به علامت سکوت می گذاشت و رو به دخترش می گفت : هیس!
اما دخترک نه حرفی می زد و نه حتی ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد.
نه حوصله اش سر رفته بود و نه حتی تکان می خورد.
فقط نگاه می کرد.
همه حواسش متمرکز بود.
به جلو نگاه می کرد ، به آن جایی که ماشین سیاه بزرگشان خط های سفید مقطع مقطع و کوچک نقاشی شده روی آسفالت تیره خیابان را می بلعید.